|
|
|
|
می طراوت مهتاب در کناری ساحل آب شور است قصه تلخ باد کن قایقی بادی را من و تو هم سفریم یا به خشکی میرسیم یا ترک جان یا ردی مرز غمی جان نیست مرا اه!من به تنگ آمدهام زین همه درد |
||
|
|
|
|
|
دلای دل خانه ات آباد باشد نوای عشق در تو شاد باشد الهی خانه ات مسرور باشد زمانه از برت پر نور باشد همیشه سبز باشی زنده باشی ز آفتها همیش آسوده باشی همیشه عاشق و فرخنده باشی به درگاه خدا پاینده باشی |
||
|
|
|
|
|
رقص پروانه حسودی خار قطرههای اشک شبنم نسیم ملایم صبحگاهی لبخند گل چقدر زیباست |
||
|
|
|
|
|
خدایا! غروب چه درد ناک است من از نهایت تاریکی شب میترسم که مبادا وحشت شب در سکوت شبانگاهی من و درناله های شب گیرم لذت اوج را ازمن بگیرد |
||
|
|
|
|
|
در متن آینه و آب و در غروب آفتاب غربت دردیست که بر شاخه های یک درخت تنومند فرود میآید در کمال آسایش اسودگی را از او سلب میکند باد سیلی وحشیانه اش را در هیچ فصلی از او دریغ نمی کند باغ هر روز خشک تر از قبل میشود و برای مرگ گلهای نوشکفته مرثیه میخواند باغبان در سایه ی سار دیوارهای مخروبه آهی سرد از تهی دل میکشد و زانوی غم بغل نموده است پرنده هنوز هم در پشت میلههای قفس برای آمدن بهار آواز میخواند . |
||
|
|
|
|
|
ای بلبل دل باخته تو کجایی فردوس بود جای تو،تو کجایی رازتوعجب قصهٔ ی عشق است ای عاشق بیچاره تو کجایی عاقل نکند هیچگاه خطایی معشوقه ی زولانه تو کجایی دردایره ی خلقت تورازبزرگیست ای نایب پاک خدائی تو کجایی از کس ننال و نکن گریه و زاری در خویش نظر کن دانی تو کجایی مغرور مشو این سرا نبود خانه ی تو آن خانه ی تو لانه ی تو کو کجایی |
||
|
|
|
|
|
شب استای غم نمیدانم چی سازم تو که زولانه میسازی چی سازم ز بهرت دست زنم بر ساغر و می اگر ساغر بی افتد من چی سازم ای دل زلیخا گر پیی یوسف بگیرد با خّم می، من و مستی چی سازم دل ای دل بس کن این اشفتگی را در این زولانه با زلفی چی سازم خدایا! بنده ی گمراه تقد یرم من خورم گندم با این بازی چی سازم اگر سجاده را با"می" کنم رنگین برای دلبرم جز شعری چی سازم |
||
|
|
|
|
|
حرفی بزن و بی ایست! که من در شوره زار زجر انسان بودنم را در دادگاه بی عدالتی تاریخ لب تشنه ثبت میکنم همه جا تاریک است و من سیلی موسوم بهار را به صورتم احساس میکنم لب بگشای حرفی بزن و برای مرگم ترانه مخوان. این شعر برای مردمی سروده شده است که هر سال در فصل بهار مورد تهاجم قرار میگیرند و انسانهای بی گناه کشته میشوند و خانهها و مساجد به آتش کشیده میشوند دیگران انگار که نشینده اند و یا هم فقط حرف میزنند چی ظالمانه است این کار |
||
|
|
|
|
|
زمان زمان بکجا میروی کمی برگرد بدار میزنم این غصه را که دل تنگم من از سکوت نیاکان که خفته اند آرام برای دلبر مستانه ی همیشه دل تنگم در این سرایی هیاهو کسی نمی مانند ز بهر گریه ی مادر و اه اه دل تنگم سکوت شب شکنم من بیاد دلبر خود برای وصلت دیدار یاروگریه دل تنگم بهوش باشیم که قرن حجر نمی ماند برای خنده ی ا و لحظه لحظه دل تنگم وطن ز درد تو هر لحظه میکشم آهی برای غربت آواره گان بیچاره دل تنگم برای طفلی که مادر نداشت همی گریم چی مظلومانه بدل می کشند آه دل تنگم الا وطن به کجا رفتی و کجا شدی؟؟؟ اس."ز درد ملت بیچاره شده دل تنگم |
||
|
|
|
|
|
استاده است آفتاب لیک جاری است آب می سازم سایه بانی از برگهای سبز درخت توت همه جا آرام و ساکت نغمه میخواند با آب در کنار رود من دمی آسوده ام تا نفس تازه کنم از بهر دیدار او می کشد دست نوازش بر تن کثیف و مرده ی پارچه ها دست میسایم بر آب در چهره او نور خدا میدرخشید هر دم نکنید نگاه به چشمانی وحشیاش می ربایند قلب تو هر لحظهی او خیال بستر هر کس است در خواب حضرش نکید بانوی قریه امروز کالا شویی دارد. این را برای بانوی سرودهام که روزی همه عاشق او بودند اما حالا روزگار از او جز یک روح در کالبود انسان چیزی دیگری به جا نه گذاشته است |
||
|
|
|
|
|
لیلی کنار پنجره تنها نشسته بود اما چه در سکوت غم انگیز رفته بود هر دم بسوی پنجره چشم انتظار بود چشمش به راه رفته دلش شکسته بود با کس نگفت راز دلش را اگرچی او گر زجر میکشید ز دست زمانه بود در دل دعای وصلت دیدار میسرود در دنج خانه قوز زده ماتم گرفته بود. امید وارم که حضرت مجنون این گستاخی مرا ببخشد که بدون اجازه در حریم او پانهادم همه گفت لیلی و مجنون من هم گفتم، اما در باره لیلی |
||
|
|
|
|
|
دیر آمدی بخوابم من در طواف بودم ای ماه تو را ندیدم اهل خلاف بودم هرگز ندیده بودم این سبک عاشقی را از بهر یک نگاهت عاشق صاف بودم در خواب ناز بودم کی آمدی به پیشم؟ ای کاش گفته بودی تا گل پاشیده بودم! |
||
|
|
|
|
|
اگرچه گیسوان تو مرا مشتاق دیدار است مرا دیوانه میسازند دو چشمان سیاه تو برای قلب پاکت می سرایم نغمه شادی اگر تو خود نمیدانی گناه است این گناه تو برای دیدنت دل را به آتش میکشم هر روز اگر چه عاشقی خود یک گناه است بدون تو صدایت میشنوم از دور دوا مرحم درد است ز مسجد رو به میخانه کنم از بهر عشق تو بیاای دلبر جانم مزن شانه به زلفان پریشانت که من زولانه هستم به زلفان سیاه تو نگاهت میکنم اما نمی فهمی نگاهم را به آتش میکشی قلب پر از درد و گناهم تو بس است "اسحاق"زین ترانه ها که سرودی کسی دیگر نمی خواهند بدانند راز عشق تو |
||
|
|
|
|
|
من از فراقتای یار چون شمع گریه کردم پروانه وار سوختم بی خود ناله کردم ساقی بده پیاله دنیا وفا ندارد مستی و عیش چی باشد برایش ناله کردم من در دیار غربت در بزم عیش و مستی چون می به سر کشیدم بر خود گریه کردم عکس رخ توای یار من در پیاله دیدم چون بوسه بردم از لب آنجا را نشانه دیدم اینجا شلوغ و شادی بر من صفا ندارد شراب کهنه دارم در گوشهٔ پیمانه کردم شب تا سحر برایت هرچه نویسم ای یار "اسحاق" من گلایه باز از زمانه کردم |
||
|
|
|
|
|
آسمان... می گرید تا با قطرهٔهای اشکش زمین را آبستن کند دریا آرام و آهسته به خود میبالند و میرقصند باد آواز میخواند بر شاخههای سبز درختان گلها آمدن بهار را جشن میگیرند پرندگان نغمهٔهای شادی مینوازند اما گلهای باغچهٔ شهر من هنوز هم منتظری باران است که شاخهٔهای سبزی درختانش را یکی پس از دیگری با گلولهٔ ها قطع میکنند قرن ۲۱ است و ما هنوز هم در دایرهٔ میل و نفرت آدمی ماندهٔ ایم. |
||
|
|
|
|
|
آن روز... که گامهایت را برداشتی از خانه کودکی بیش نبودی در انتظاری رود خانه خطر رأ به جان خریدی به امیدی فردای بهتر از مرز که گذشتی گردههایت را با ضربان لگد نوازش کردند با بوتهای عسکری تن تو... سوراخ سوراخ گردید از بس که تورا گزیدند مانند مار چی نیشها را که به جان نه خریدی نهٔ یار و نهٔ دیاری و نهٔ غاری که حتا خانهٔام باشد این است عذاب من روزها و شبهای بلند و طولانی شبهای تنهائ. |
||
|
|
|
|
|
زمان مثل همیشه به پیش میرود تاریخ منتظری حوادث جهان است سلسال و شمامهٔ بخاطر بی حجاب بودن شان محکوم به مرگ اند و من... آن روز با مدادهایی رنگیام رفته بودم که از چهرهٔ آنها درد و رنج و غبارهایی چندین سالهٔ را بر چینم هوایی آن روز چقدر غمزده بود آدم نماها با قیا فهٔهایی خشین و نا آشنا در انتظار جشن و پای کوبی بسر میبردند و بعضیها هم به رسمی آیین بزرگ بودا یی جسد بودا را برایی سوزاندن با باروتهایی مدرن روز آماده می نمودند اما آنها لبخندی شادی بر لب داشتند انگار که از جور این زمانهٔ سخت به تنگ شده اند و من... اشک چشمانم را حلقه زده بود و بغض گلویم را سخت میفشرد کی ناگهان پیکرهٔ آنها همانند دود به هوا بلند شد و قطرهٔهای اشک من در بین خاکستری درون آنها در هوا گم شد و چشمانم هنوز هم دنبال قطرهٔهایی اشکم میگردد تصویر آنهارا از من گرفتنند چون آنها هم قیا فهٔ من بودند |
||
|
|
|
|
|
باز هم بهار آمد سبزهٔ و زار آمد از آن چمن که دورم بوی خمار آمد در شوق آن گلستان عاشق در بیابان کالایی نو به تن کن مستی و عیش آمد |
||
|
|
|
|
|
من در دنیای بی خیالی بودم کی تو از راه رسیدی و من شیفته دیدار تو شدم گامهایم را بر داشتم تا به تو برسم و فرق بین من و تو(فاصلهٔ بود)تا پر در آوردن و پرواز کردن اما تو شرط برای من قرار دادی تا از این دنیا آزاد باشم چی لحظهٔ سختی بود این زمان گرفتن و رها کردن اما من راهی ترا انتخاب کردم تا به تو برسم اما تو باز هم از من خیلی فاصلهٔ داری ای آرزوی گمشده من |
||
|
|
|
|
|
در بین قلعهها ئ سر به فلک کشیده انسانها ئ محروم و اطفالان بی سر پناه زنده گی میکنند شاهزاده در قصر نشسته است و لبخند شادی بر لب دارد غلامان و کنیزان همه و همه بر سر یک دسترخان جمع اند و پیالهها ئ بلورین شراب در دست دارند یتیمان از شدت سرما جان میبازند فرعون زمان از آسمان سبد سبد هدایا به سوی آنها پرتاپ میکنند تا آنهارا به کام مرگ بی کشانند آدم خواران در غارها جا ئشان در امن اند اطفالان بی گناه بجا ئ بازی کردن با عروسک از هدیهٔ آسمانی فرعون زمان استفاده میکنند تا آنها ئ کی زنده مانده اند نیز بدست فراموشی سپرده شوند تاریخ چشمانش را بسته است و شاهزاده برائ اطرافیانش گدائ میکنند چراغها ئ رابطه خاموش اند کسی نیست کی جان دادن پرنده گان را بیبنند. |
||
|
|
|
|
|
مهتاب درست تا پشت پنجرهٔ آمدهٔ بود و او در دنیایی خیالات خودش با ستارگان بازی میکرد کی در سر آرزوی بزرگ شدن را داشت و من سخت محتاج دیدار که در دل دلواپس فرداهای او بودم کی گاهگاهی از عروسکهاای خودش برایم قصه میکرد من آرام و آهستهٔ برایش لالایی میخواندم و خواب چی ظا لمانهٔ پلهٔهاای کلکین اطاق اورا بر رویم میبست تا فاصلهٔ ایجاد کند بین من و او دلم برایت سخت به تنگ آمدهٔ بیش از همهٔ وقت هدیهٔای گلم دوستت دارم تقدیم به هدیهٔ گلم |
||
|
|
|
|
|
من بال شکستهٔ دارم پرواز مینمایم من راز نهفتهٔ دارم آغاز می نمایم از رویی مهر ورزی برما گذر نمایید از درد میسرایم مرا رها بسازید در این دیار غربت از درد میسرایم از خود خبر ندارم پر درد میسرایم اینجا بهشت باشد هرگز نبود سرایم من از دیار عشقم آواز میسرایم |
||
|
|
|
|
|
ای سرنوشت تو از من چی میخواهی اما میدانم وقتی کوچک بودم در دنیای عشق و مهربانی به سر میبردم و چی زیبا بود لحظههاای که زمین خوردن، بلند شدن، پرواز به آسمان و دویدن بر روی ابرها را تجربهٔ میکردم کی اینها همهٔ و همهٔ یاد گاری از عشق است کی تو از من گرفتی ای سرنوشت من آزاد آفریدهٔ شده ام می خواهم آزاد باشم و آزاد زندگی کنم من محکوم به رفتن نیستم |
||
|
|
|
|
|
سحر با باد می گفتم حدیثی درد هایم را که شاید کم شود بغض دلم نه آزارد گلویم را صبور ی کن تو ای دل مدارا کن با رازت نبیند هیچکس این ناله ای شب های تارم را همیشه راه و رسمی عاشقی آموز ز پروانه مباش مرغی کی ناله سر دهی هر بامداد این را کنم هر شب دعای کز دلم بیرون رود مهرش ولی آهسته میگویم خدایا بی اثر گردان دعا یم را بیا غافل شو ای اسحاق از این رویایی دیوانه چو یوسف باش در زندان منا جات کن خدایت را |
||
|
|
|
|
|
ای دوست اگر به کلبه هقیرانهٔ من آمدی با خود چراغ بیاور کی می ترسم مبادا از من دلگیر شوی چون کلبه سرد و ساکیت من با گرمی وجودی تو سخت محتاج است. |
||
|
|
|
|
|
تفأ ل میزنم امشب خدا یا کمکم بنما که من کم بختم و ترسم فالم چیزی دیگرآید اگر نوید باشد روزی امید وصلش یا خو یشتن رسانم یا جان ز تن برآید سا قی بده پیالۀ من مست و خراباتم در کوه نیک نامی مرا گذر نه آید هر جا بود پلنگی صیا د با تیروکمندی گرتو ر ها بسازی آهو بدست نیآ ید ازروئ مهر ورزی هرگز مکن تورازیدر روز هائ سختی هیچ راز دار نماند خواب که دیده بودم در پیش ایزدم منتو را همین بود بس فال تو خوب برآمد |
||